جوزافا باريارو / آمبروزيو كنتارينى / كاترينو زنو / آنجوللو / وينچنتو دالساندرى ( مترجم : منوچهر اميرى )

80

سفرنامه هاي ونيزيان در ايران ( فارسى )

نيروى پاهاى خود را مىآزمودند تا سرانجام يكى از ميان ايشان جايزه را مىبرد . ايشان همه شاطران شاه بودند كه برايشان جايزه تعيين شده بود . اين گروه لخت و پابرهنه گاهى به مسافت ده روز با هم سفر مىكنند بىآنكه در تمام راه بدوند . پس از پايان اين جشنها شاه با موكب خود بر آن شد كه بنا بر رسمى كه داشتند كوچ كند . پس از من پرسيد كه آيا ميل دارم با او سفر كنم يا مىخواهم در عقب بمانم و خوش باشم . پاسخ دادم كه با غم و رنج بسر بردن در خدمت او را به زيستن با ناز و نعمت در غيبت او ترجيح مىدهم . چنين مىنمود كه از شنيدن اين پاسخ سپاس فراوان داشت . پس اسبى و خيمه‌اى با مقدارى درهم و دينار برايم فرستاد . از شهر كه بيرون شديم شاه و موكب او راهى در پيش گرفتند كه مىدانستند براى رسيدن به آب و علف بهترين راههاست . در آغاز سفر روزى ده پانزده ميل طى مسافت مىكردند و سه تن از پسران شاه همراهش بودند . كسى كه بخواهد همهء مطالب جالب توجه را بنويسد شايد چيزهايى به رشتهء تحرير درآورد كه باوركردنى نباشد . ازاين‌رو تنها به ذكر مطالبى مىپردازم كه مناسب مىپندارم و شرح بقيهء مطالب را به نويسندگانى واگذار مىكنم كه از من هوشيارترند . بارى هنگامى كه در دشت بوديم يكى از پسران شاه كه مقيم نواحى بغداد يعنى بابل بود با مادرش به ديدن شاه آمد و بيست اسب خوب و صد شتر و چند بقچهء ابريشم به پدر پيشكش كرد . سپس اعيان و اشرافى كه در خدمت پسر شاه بودند تعدادى شتر و اسب تقديم كردند . شاه نيز در حضور من بيدرنگ آنها را به هر كس كه مىخواست بخشيد . سپس به ناهار رفت . اما چندى نگذشت ، هنگامى كه در دشت بوديم خبر رسيد كه پسر ديگر شاه به نام اغورلو محمد « 1 » ، شيراز را كه از شهرهاى معروف و بزرگ قلمرو پدرش بود گرفته زيرا به او خبر رسيده بوده است كه پدرش مرده و خواسته بوده است كه آن شهر را خود فراچنگ آرد . چون اين خبر به گوش شاه رسيد بيدرنگ برخاست و با همه قوم خود راه شيراز در پيش گرفت . تا آنجا صد و بيست ميل راه بود . با چنان سرعتى حركت كردند كه در فاصلهء نيم شب تا

--> ( 1 ) . Orgalu Mahumeth